..... رز زرد .....

آن سوی دلتنگیها همیشه خدایی هست كه داشتنش جبران همه ی نداشتنهاست...

سر انجام

شدم با چت اسیر و مبتلایش***شبا پیغام می دادم از برایش

به من می گفت هیجده ساله هستم***تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد***ز دست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت هاله ز موهای کمندش***کمـــان ِابــروان ، قــد بلنــدش

بگفت چشمان من خیلی فریباست***ز صورت هم نگو البته زیباست

ندیده عاشق زارش شدم من***اسیرش گشته بیمارش شدم من

ز بس هرشب به او چت می نمودم***به او من کم کم عادت می نمودم

در او دیدم تمام آرزوهام***که باشد همسر و امید فردام

برای دیدنش بی تاب بودم***ز فکرش بی خور و بی خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسیده***که بینم چهره ی آن نور دیده

به او گفتم که قصدم دیدن توست***زمان دیدن و بوییدن توست

ز رویارویی ام او طفره می رفت***هراسان بود او از دیدنم سخت

خلاصه راضی اش کردم به اجبار***گرفتم روز بعدش وقت دیدار

رسید از راه، وقت و روز موعود***زدم از خانه بیرون اندکی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت***تو گویی اژدهایی بر من آویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا***بدیدم زشت رویی بود آنجا

ندیدم من اثر از قـــد رعنـــا***کمـــان ِابــرو و چشم فریبـــا

مسن تر بود او از مادر من***بشد صد خاک عالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هوش رفتم***از آن ماتم کده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم، دیدم که او نیست***دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست

به خود لعنت فرستادم که دیگر***نیابم با چت از بهر خود همسر

بگفتم سرگذشتم را به “شاعر”***به شعر آورد او هم آنچه بشنید

که تا گیرید از آن درسی به عبرت***سرانجامی نـدارد قصّه ی چت

M@ri

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 22:34  توسط M@ry  | 

فک و فامیل در فرنگ لغت!

۱- خاله

معنای لغوی : خواهر مادر

معنای استعاره ای : هر زنی که با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد .

نقش سمبلیک : یک خانم مهربان و دوست داشتنی که خیلی شبیه مادر است و همیشه برای شما آبنبات و لباس می خرد .

غذای مورد علاقه : آش کشک.
ضرب المثل : خاله را میخواهند برای درز ودوز و گرنه چه خاله چه یوز. خاله ام زائیده، خاله زام هو کشیده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمی شناسه. اگه خاله ام ریش داشت، آقا داییم بود .

زیر شاخه ها : شوهر خاله: یک مرد مهربان که پیژامه می پوشد و به ادبیات و شکار علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازی دوران کودکی  که یا در بزرگسالی عاشقش می شوید اما با یکی دیگه ازدواج می کنید یا   باهاش ازدواج می کنید اما عاشق یکی دیگه هستید .

مشاغل کاذب : خاله زنک بازی، خاله خانباجی .

چهره های معروف : خاله خرسه، خاله سوسکه.

داشتن یک خاله ی مجرد در کودکی از جمله نعمات خداوندی است .


۲- عمه

معنای لغوی : خواهر پدر

معنای استعاره ای : هر زنی که با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر زنی که مادر چشم دیدنش را نداشته باشد .

نقش سمبلیک : به عهده گرفتن مسئولیت در موارد ذیل : ۱ – جواب همه ی حرف های بدی که میزنید . مثال :  عمته … ۲ – جواب همه ی محبت هایی که می کنید. مثال: به درد عمه ات می خوره … ۳- توجیه کلیه ی بیقوارگی ها/رفتارهای نامتناسب شما (تنها برای دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتی . ۴ – خیلی چیزهای بدِ دیگه. از ذکر مثال معذوریم …

غذای مورد علاقه : شله زرد، سمنو .

ضرب المثل : ندارد (تخفیف به دلیل   تعدد در   نقش های سمبلیک ).

زیر شاخه ها : شوهر  عمه: یک مرد   پولدار که   سیبیل قیطانی دارد  . پسرعمه/دخترعمه: همبازی دوران کودکی   که در بزرگسالی حالتان را به هم می زنند .

چهره های معروف :  عمه لیلا .

ترجیع بند : دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست. (شما رو نمی دونم ولی من اینو از عمه ام می شنوم نه از خاله ام !)

داشتن یک عمه که در توصیفات فوق صدق نکند جزو خوش شانسی های زندگی است .

۳ – دایی

معنای لغوی : برادر مادر

معنای استعاره ای : هر   مردی که با   مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر مردی که پتانسیل کتک خوردن توسط پدر را داشته باشد .

نقش سمبلیک : یکی از معدود مردانی که   هر چند به سیاست علاقه مند است اما حس گرمی به شما می دهد، همیشه حرفهایتان را می فهمد و می شود پیشش گریه کرد .

غذای مورد علاقه: فسنجون .

ضرب المثل : عروس را که مادرش تعریف کنه، برای آقا داییش خوبه. اگه خاله ام ریش داشت آقا داییم بود .

زیر شاخه ها :   زن دایی: یک زن چاق و شاد که خیلی کدبانو است و جلوی مادر قپی می آید .  پسردایی/دختردایی: همبازی دوران کودکی   که در بزرگسالی   مثل یک همرزم ساپورتتان   می کنند .

چهره های معروف :  علی دایی، دایی جان ناپلئون .

ترجیع بند : همه چیز زیر سر این انگلیساست .

سعی کنید حتما حداقل یک دایی داشته باشید .

۴ – عمو

معنای لغوی : برادر پدر

معنای استعاره ای : هر   مردی که با   پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد .

نقش سمبلیک : یکی از مردانی   که شما   همیشه باید بهش بوس بدهید و بعد بروید   کارتون ببینید  تا او با پدر حرفهای جدی بزند. یکی از مردانی که مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزی می پزد و همیشه وقتی می رود پدر ساکت شده، به فکر فرو می رود .

غذای مورد علاقه : قرمه سبزی، آبگوشت .

ضرب المثل : عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند .

زیر شاخه ها :  زن عمو :  یک   زن خوشگل   که زیاد به شما توجه نمی کند و خودش را برای مادر می گیرد، دخترعمو/پسرعمو: همبازی دوران کودکی  که اگر تا هجده-بیست سالگی دوام آورده باهاش ازدواج نکنید خطر را از سر گذرانده اید .

مشاغل کاذب : بازی در قصه های ایرانی

چهره های معروف :  عمو زنجیرباف،  عمو یادگار، عمو پورنگ .

داشتن یک  عمو ی  پولدار خیلی خوب است !

M@ri

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 22:4  توسط M@ry  | 

مثل آهو

 

 

مثل آهو دویدم از پی شعر . . .

                                ، شعر اما مرا کنار گذاشت
از حصار دلم گذشت و مرا . . .

                              ، پشت این سیم خاردار گذاشت
درد تنهایی مرا باید ، با تو میگفت و نسخه ای میخواست
ولی او رفت و چشم های مرا . . .

                           در اتاقی به انتظار گذاشت
بارها آمدم که ساده و صاف ، حرف خود را بگویم از ته دل
بارها شد که خواستم اما . . .

                          مگر این قلب نابکار گذاشت


آنچنان سخت میتپید که من ، گاهی اوقات شد که شک کردم
نکند بمب ساعتی باشد . . .

                        که خدا جای قلب کار گذاشت
بغض یک بمب ساعتی بزرگ . . .  و نگاهی که مثل صاعقه بود
آمد و دست مهربانش را . . .

                            روی شاسی انفجار گذاشت
باختن شرط عاشقی ست ولی ،  این را نگو به كسي که
هوس دست دیگری دارد ،

                          گر چه عمری بر این قمار گذاشت
نگاه موازی ات با یک قطار آرزو ، سفر میکرد
ودلم هر چه داشت و هر چه نداشت ،

                                   روی ریل همین قطار جا گذاشت

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 11:36  توسط M@ry  | 

دانشجو در ملل مختلف

ژاپن: بشدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!nerd

 
مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند!
 

هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی(ACTION) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!love struck
 

عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!hiro
 

چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!not worthy
 

اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید! (مرگ بر  ا س ر ا ئـ ى ل angry)
 

گینه بی صاحاب!!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه  بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!silly
 

کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!time out - New!
 

پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!hypnotized
 

اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!devil
 

انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!d'oh
 

ایران: عاشق تخم مرغ استapplause! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کندparty!  عاشق عبارت « خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاسbig grin! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گویدdon't tell anyone! او سه سوته عاشق می شودdrooling! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده؛ که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! او چت می کند! خیابان متر می کند ودر یک کلام عشق و حال می کند! نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است!broken heart

نظر فراموش نشه .......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 16:35  توسط M@ry  | 

مردی بی زن.....آخی بمیرم براش

 

قابل توجه آقایون....


شنبه: زنم برای یک هفته به دیدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتی عالیرا خواهیم گذراند. یک هفته تنها . عالیه. اول از همه باید یک برنامه هفتگی درست وحسابی تنظیم کنم. اینطوری میدونم که چه ساعتی باید از خواب بیدار بشم و چه مدتی رادر رختخواب و چقدر وقت برای پختن غذا توی آشپزخانه صرف میکنم. همه چیز را به خوبیمحاسبه کرده ام . وقت برای شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خرید کردن و همه روی کاغذنوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برایم میماند. چرا زنها آنقدر از دست این کارهایجزیی و ساده شکایت دارند. درحالی که به این راحتی همه را میشود انجام داد . فقط بهیک برنامه ریزی صحیح احتیاج است. یزاس شام هم من و پسرم استیک داریم. پس رومیزیقشنگی پهن کردم و بشقابهای قشنگی چیدم و شمع و یک دسته گل رز روی میز نهادم تامحیطی صمیمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتی نکردهبودم.

 

یکشنبه: باید تغییرات مختصری در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکرشدم که هرروز جشن نمیگیرم و لازم هم نیست که آنقدر ظرف کثیف کنیم چون کسی که بایدظرفها را بشوید منم نه او! صبح منوجه شدم که آب پرتقال طبیعی چقدر زحمت دارد چونهربار باید آبمیوه گیری را شست بهتر این است که هر دو روز یکبار آب پرتقال بگیریمکه ظرف کمنری بشویم.

 

دوشنبه: انگار کارهای خانه بیشتر از آنچه که پیش بینیکرده بودم وقت میگیرد. راه دیگری باید پیدا کنم. ازاین پس فقط غذاهای آماده مصرفمیکنم. اینطوری وقت زیادی در آشپزخانه صرف نمیکنم. نباید که وقت آماده کردن و طبخغذا بیش از زمانی باشد که صرف خوردن آن میکنیم. اما هنوز یک مشکل باقیست: اتاقخواب. مرتب کردن رختخواب خیلی پیچیده است. نمیدانم اصلا چرا باید هرروز تختخواب رامرتب کرد؟ درحالی که شب باز هم توی آن میخوابیم!!

 

سه شنبه: دیگر آبپرتقال نمیگیرم. میوه به این کوچکی و قشنگی چقدر همه جا را کثیف و نامرتب میکند! زنده باد آب پرتقالهای آماده و حاضری!! اصلا زنده باد همه غذاهای حاضری!

کشف اول: امروز بالاخره فهمیدم چه جوری از توی تخت بیرون بیایم بدون اینکه لحاف را بههم یزنم. اینطوری فقط صاف و مرتبش میکنم. البته با کمی تمرین خیلی زود یاد گرفتم. دیگر در تخت غلت هم نمیزنم.. پشتم کمی درد گرفته که با یک دوش آب گرم بهتر خواهدشد. ازاین پس هر روز صورتم را نمی تراشم و وقت گرانبهایم را هدر نمیدهم..

 

کشف دوم: ظرف شستن دارد دیوانه ام میکند.عجب کار بیخودی است! هربار بشقابهای تمیز راکثیف کنیم و بعد آن را بشوییم.

 

کشف سوم: فقط هفته ای یکبار جارو میزنم. برایصبحانه و شام هم سوسیس و کالباس می خوریم.

 

چهارشنبه: دیگر آب میوه نمیخوریم. بسته های آب میوه خیلی سنگینند و حملشان خیلی مشکل است.

 

کشف دیگر: خوردن سوسیس برای صبحانه عالیست. برای ظهر بد نیست اما برای شام دیگر از حلقم بیرون میزند. اگر مردی بیش از دو روز سوسیس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهدشد!!

 

پنجشنبه: اصلا چرا باید موقع خوابیدن لباسم را بکنم در حالی که فرداصبح باز باید آن را بپوشم؟!!! ترجیح میدهم به جای زمانی که صرف این کار میکنم کمیاستراحت کنم. از پتو هم دیگر استفاده نمیکنم تا تختم مرتب بماند.

پسرم همه جا راکثیف کرده . کلی دعوایش کردم .. آخر مگر من مستخدم هستم که هی باید جمع کنم و جاروبزنم؟ عجیب است ! این همان حرفهایی است که زنم گاهی میزند!

امروز دیگر باید ریشمرا بتراشم .. اما اصلا دلم نمیخواهد . دیگر دارم عصبانی میشوم. برای صبحانه بایدمیز چید، چایی درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه این کارها دیوانه اممیکند.

برای راحتی کار دیگر شیر را با شیشه ، کره و پنیر را هم توی لفافشمیخوریم و همه این کارها را هم کنار ظرفشویی انجام میدهیم. اینطوری دیگر جمع و جورکردن و میز چیدن هم نمیخواهد!

امروز لثه هایم کمی درد گرفته شاید برای اینکهمیوه هم نمیخورم. چون ماشین ندارم و برایم خیلی مشکل است که میوه بخرم و به خانهبیاورم. امیدوارم که عفونت نکرده باشند. عصری زنم زنگ زد که آیا رختها رو شیشه هارا شسته ام؟ خنده عصبی سر دادم انگار که من وقت این کارها را داشتم!

توی حمام همافتضاحی شده، لوله گرفته اما مهم نیست من که دیکر دوش نمیگیرم!

 

یک کشف جدیددیگر: من و پسرم با هم غذا میخوریم. آن هم سر یخچال! البته باید تند تند بخوریم چوندر یخچال را که نمیشود مدت زیادی باز گذاشت.

 

جمعه: من و پسرم در تختمانمانده ایم تا تلویزیون نگاه کنیم. دیدن اینهمه تبلیغات مواد غذایی دهانمان را آبانداخته. با خستگی کمی غر و غر میکنیم. وقتش است که خودم را بشویم و ریشم را بتراشمو موهایم را شانه کنم و غذای بچه را آماده کنم و ظرفها را بشویم و جابه جا کنم،خرید کنم و بقیه کارها.... ولی واقعا قدرتش را ندارم. سرم گیج میرود و تار میبینم. حتی پسرم هم نایی ندارد. به تبعیت از غریزه مان به رستوران رفتیم و یک ساعتی راغذاهایی عالی و خوشمزه در ظروفی متعدد خوردیم. قبل از اینکه به هتل برویم و شب رادر یک اتاق تمیز و مرتب بخوابیم، از خودم می پرسم آیا هرگز زنم به این راه حل فکرکرده بود؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:7  توسط M@ry  | 

دو روز قبل و بعد از ولنتاين

سلام به همگی

پیشاپیش ولنتاین مبااااااااااااااااااااارک

از اونجايي كه ما نمي تونيم شنبه آپ كنيم(كار داريم). الان ماله دو،سه روز ديگه رو ميذاريم.

+ انديشه كنيد!!!!!....................منظور از كار درسو مخشه!

البته همچيني بي ربطم نيست دو روز قبل هم داره!!

تازه ........ اموزنده هم هست!

هر کی نظر نده ایشاللللللللللللللللللللللللللللللا

- اگه کنکوریه .............. صبح کنکور خواب بمونه ...................

- اگه عاشق ماشقه ........... پنجشنبه تو ترافیک بمونه ................

اگرم مثه ما بیکاره .................... همینجوری بیکار بمونه .....................


پس به نفعتونه نظر بدین


دو روز قبل از ولنتاین:

پسر اولی: پسر بازم امسال خل نشی و یه شبه كل حقوق یه ماهت رو براش خرج كنی‌ها!!! از من یاد بگیر! هر سال یه هفته قبل از ولنتاین باهاش قهر میكنم كه خرج رو دستم نیفته! دو روز بعد از ولنتاین هم دوباره بهش زنگ میزنم و باهاش آشتی میكنم!!!

پسر دومی: آخه نمیشه كه مهدی جون! حداقل یه دسته گل باید براش بخرم و شام ببرمش بیرون! اگه امسال گردنبند براش نخرم كه تا دو سال باهام حرف نمیزنه! گردنبند بدون گوشواره هم كه خوبیت نداره!

---

دختر اولی: ای بخشكی شانس!! ولنتاین رسید و من هنوز هیچكی رو پیدا نكردم خرش كنم تا برام كادو بخره!! امسال خوردم به پیسی!!

دختر دومی: نگران نباش بابا! ماشالا خر زیاده! از من یاد بگیر! هر سال دو تا دو تا كادو میگیرم!! بهت قول میدم یه خورده زرنگ بازی در بیاری تو هم امسال مثل من دو تا كادو میگیری!

---

شاگرد رستوران: اوسا؟ این غذاهایی كه اضافه مونده رو چیكار كنیم؟

صاحب رستوران: بذار تو یخچال دو سه روز دیگه كه ولنتاین میشه اینجا شلوغ میشه استفاده میكنیم!

---

شاگرد گلفروش: آقای گلزاری؟ این گلها داره پلاسیده میشه! ‌بریزمشون دور؟

گلفروش: چی چی بریزیشون دور؟؟! همین ها رو یكی دو روز دیگه که ولنتاین رسید مردم تو صف وامیستن كه دو سه برابر قیمت بخرند!!

---

سرباز اولی: حسینی؟ جناب سروان بهت مرخصی داد بالاخره؟

سرباز دومی: نه! هرچی بشش التماس كِــردُم كه باید برُم شهرستون عروسی خالومون، تو جلدش نرفت كه نرفت! گفت كه باید بمونی این هفته سرمون شلوغه!

---

طلافروش اولی: آقای جواهریان؟ به نظر شما این همه جنس بنجل توی انبار داریم چیكارشون كنیم؟

طلافروش دومی: كاری نداره كه عزیز من! همه رو بیار بزار تو ویترین... بهت قول میدم این دو سه روز آبشون میكنی!!


دو روز بعد از ولنتاین:

---

شاگرد گلفروش: آقای گلزاری! راست میگفتی ها!

شاگرد رستوران: اوسا! شما راست میگفتین ها!

طلافروش اولی: آقای جواهریان! راست میگفتی ها!

سرباز اولی: جناب سروان راست میگفت ها!

پسر دومی: مهدی‌جون راست میگفتی ها! عجب خریتی كردم!

دختر دومی: دیدی راست میگفتم! .... زیاده!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:6  توسط M@ry  | 

کفاشی!

به مناسبت این کفش و کفاشی که جدیدا مد شده......

تو اوجش وقت نشد بزارم...ببخشید دیگه.

                   

                                              جا خالیو حال کردی؟!

                   

 اين رو  شنيدين كه كفشهاي مذكور 250000 دلار قيمت گذاري شده ?

 

اين اتفاق مهم عواقب و حواشي و عوارض بسياري در پي خواهد داشت كه بنده به تعدادي از آنها اشاره ميكنم و همچنين پيشنهادهايي هم در اينباره دارم  :

 

گراني كفش :

ازاين به بعد كفشهاي پاره و اسقاطي خود را دور نريزيد زيرا روزي بكار آيد و با توجه به اتفاق رخداده و شروع انتفاضه هاي كفشي و تظاهرات كفش به زودي شاهد صادرات كفش به كشورهاي ستمديده خواهيم بود ...

پس كفشهايي رو كه حتي بازيافت هم از شما نگرفته و مدتهاست كه در فكر خلاص شدن از آنها هستيد را در زير بالش خود پنهان نماييد .

 

گراني فرش :

از آنجا كه فرش باعث جدايي كفش است يعني « با كفش وارد فرش نشويد » بوش و دوستان تصميم گرفتند در تمام مراسم و سخنرانيها فرش انداخته و حضار مجبور به درآوردن كفشهايشان شوند بنابراين ما هم به عنوان يكي از قطبهاي توليد فرش ميتوانيم از اين قضيه سود استفاده را ببريم . ( البته در صورت فراگير شدن اين موضوع ميتوانيم به صنعت جورابسازي هم اميد رشد شديد اقتصادي بدهيم چون در صورت نداشتن كفش اين جورابهاي گوله شده و خوشبو معترضين است كه به سرو صورت مستكبرين خواهد خورد . )

بالا رفتن فيلمهاي كفشي :

 مانند كفشهاي ميرزا نوروز – من ترانه 15 كفش كتاني دارم ( اسم اين فيلم رو هميشه قاطي ميكنم . ) – بچه هاي آسمان و ...  

ساخت فيلمهاي كفشي :

ديشب خواب كفشاتو ديدم آيدا – گرگ نامرد و كفشدوزك مهربان – بوي كفش – بوسه بر كفش – سرو بپا ( در اين فيلم بطور غير مستقيم به كفش اشاره شده ) – روكشي بر جوراب دوست   – كفش دزدها به بهشت نميروند – جا كفشي براي چند نفر – كيف و كفش رسيد -  

نوشتن كتابهاي كفشي :

كفش الاسرار – كفش الپرتاب – مكافشه – كفاشنامه – بز شنگوله پا – بابا لنگه كفش  ( برگرفته از بابا لنگ دراز ) – پري هارتر و اژدهاي بدون كفش و ...

ضرب المثلهاي جديد : 

پاتو از تو كفش بزرگترا در بيار – هر كه كفشش بيش برفش بيشتر – پا تو كفش نميرفت جوراب به شستش ميبست – كفش به كفش ميگه توت سياه – هر كفشي كه خار آيد روزي به كار آيد – كفش مزن مغز كسي اول سرت بعدا" سرش – اگه واكس زني برو كفش خودتو پرت بكن !! –

   

و اما شعر هايي كفشي كه سروده خواهد شد :

شعر نو :

فرش را جمع مكنيد

كفش را پرت نكنيد

شايد اين كفش قشنگ

بخورد بر سر آن پير خدنگ

شايد آن پاشنه تخت

بجرد* مغز سري .... هر چند سخت

 

* بجرد = پاره كند

 

يا

 

كفشها را بايد شست

جور ديگر بايد رفت

شصت را دركفني ديگر بايد برد

كفش را در ترك ديوار بايد جست

حالا حماسي:  

كفش من تنگ شده است                         كفش من سنگ شده است

كفشكي تنگ و خراب                           شده است سنگ عذاب

پرت خواهم كرد آن را به هوا                 برود بر جايي كه شدست درد و بلا

 

آه اي كفشك من

  نكش آن غولك بي هوش و حواس             تو ببار در دل او ترس و هراس

ضربتم نيست به اندازه درد كفشي          كه همه دانند كه آن چوب خداست

 

يا كمي حماسي و حسي تر:

 ديگه اين قوزك دست* ياري پرتاب نداره

ديگه اين پاي شكسته ناي رفتن نداره

كفشاي هميشه پاره ميل موندن نداره

بر سر جهل و قصاوت شعر سرودن نداره

 ديگه اين كفش سياه يكدونه دشمن نداره !!!

يكدونه لنگه ي كفش، ضربي به مقصد نداره

  بيا تو كفشاتو پرت كن كه پاهاتو ببينم

كفش من با كفش تو ضربتي بر كوه ميزنه  

بند من با بند تو بندي به بندان ميتنه

بند كفشم گره بر قلب عزيزم ميزنه

 

 * قوزك دست = نميدونم كجاي دست هست ولي هست

                                      يك لنگه كفش رها شد ببين چها شد ....

از دوستی که اینو بهم داد ممنونم.

یه کم زیادی طولانی شد معذرت معذرت...

                                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 13:7  توسط M@ry  | 

خدایا . . . وکیلم؟!!!!

خدا . . . . . !!!!

 

           آيا درختها وكيل باشند                  

                    كه تو  براي هميشه ي دائم              

                                 به عقد قلب خسته ي من در بيايي . . . . .؟!

مي دانم

         قلبم پر از         

          . . . . .                 دود و دلتنگي است

اما قول مي دهم

                    با آمدنت     

                               تمام قلبم را نوراني كنم . . . . . !!!!                                                                                                       خدا . . . 

آيا پرنده ها وكيلند؟

        ‹‹. . . . و خدا رفته توي قلب كسي ديگر گل بچيند ...››

نه ، خدا نكند

                  من مي دانم 

                                 چه كسي را انتخاب كرده ام . . . ..!!!!!

او

         ساده و تنها و دوست داشتني است

شيطان !

          لطفا واژه هاي سرد جدايي نپران  

                                               سوتي نده . . .                

خدا . . . !!!

براي بار دوم مي گويم

 وكيلم              

شما را به عقد دائمي قلب بنده اي تنها در آورم ؟!

با يك جلد از كتابي كه خودت گفته اي و

                                             يك دل مهربان و             

                                                  چند كلمه پشت سرش . . . .؟؟؟

آيا وكيلم . . . .؟؟!!

››                        خدا رفته است گلاب بياورد . . . . ‹‹                                                          

                                                            و خدا گلابهايش را هم آورد           

خدا جان وكيلم ؟!

                بنده ات دارد بي تابي مي كند

                                                 بله را بگو ديگر . . . . !!!!           

                      و خدا ازسر سفره پا مي شود و مي رود . . . .

و باز بنده ها

همه چيز را سر كاري مي بينند و

                              !! . . .                                 با خنده مي مانند       

مي مانند تا صبح روزي كه . . .

                      درختها به جاي ميوه . . . 

                                            لبخند مي دهند  . . .        

                                 و پرنده ها . . . 

                             لبخند را وکیلند . . . !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:40  توسط M@ry  | 

اگه صدامو میشنوی بدون دلم تنگه برات . . .

 

دلم تنگ است ...!

در امتداد سایه ابرهای همیشه بهاری که بر وسعت ثانیه های پوچم سیل آسا میبارند ...

به اندازه شعاع تنه نهال کوچکی که با عشق روئیده ...

در پی نیاز بی مهابای آسمان به نگاه زمین،

                                                          

                                                                  دلم تنگ است!

 

با آسمانِ امشب میبارم و هم نوا با صدای درد ناک دلش ...

در موازات سبزینه همان گیاه عجیبی که در انتهای صمیمیت حزن می روید ...

 

                                                                                                   دلم تنگ است!

 

آجرهای کوچک زمان تند تند روی هم بنا میشوند و روز ها را خالی از بود نم جشن میگیرند! و من به اندازه التهابی که در لحظه هایم نیست،

 

                                                                        دلم تنگ است!

 

در کنار نگاه مه آلودم، آنجا که امتداد روز هایم انتظار غریبم را فریاد میکشد، بین پس کوچه هائی که انتهای تمام آنها بن بست زندگی کوچک من است، نشسته ام ...

 

همزمان با نگاه مُمتدم به عقربه های ساعتِ کوچکی که ماه هاست روی دیوار اتاقم بی حرکت مانده، قلبم در سینه به عشق چیزی که نمی دانم چیست، تند تند میزند!!!

 

و من با وجودی که سراسر زیر بار سنگین لحظات تنهائی ام خرده شده، فریاد میکشم :

 

به اندازه دایره بسته زندگی ...

آنجا که راه فراری از ثانیه ها نیست ...

در نهایتِ سه عدد صحیح و چهارده صدم ...

                                                 

                                                                     دل تنگم ...!!!

 

      

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:9  توسط M@ry  | 

ما همسایه ی خدا بودیم

شاید مرا دیگر نشناسی.شاید مرا به یاد نیاوری.اما من تو را خوب می شناسم.ما همسایه ی شما

بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا.

یادم می آید گاهی وقتا می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی. و من همه ی آسمان را دنبالت

می گشتم٫ تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم.

خوب یادم است که آنروز ها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای

انگشتان نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی بسمتش پرتاب می

کردی و او کفرش در می أمد. اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد٬

می دانم چه طور از راه به درتان کنم.

تو٬ شلوغ بودی. آرام و قرار نداشتی. آشمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به

آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.

اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا

بیایی. و همیشه این را به خدا می گفتی. و آنقدر گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم

بچه های دیگر هم٫ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تورا٬ ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا. ما گم

شدیم و خدا را گم کردیم... .

دوست من٬ همبازی بهشتی ام! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله خدا توی

گوشم زنگ می زند: از قلب کوچکتان تا من یک راه مستقیم است٬ اگر گم شدی ازاین راه بیا. بلند شو.

از دلت شروع کن.

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.

   

                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 17:58  توسط M@ry  | 

ه.الف.سایه

آری چو می رفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم

معنی هرگز را

تو چرا باز نگشتی دیگر؟

شیطونم وقتی دلش می گیره دعا می کنه

یواشکی خدا رو صدا می کنه

به رسم خدا بودنش خدا هم

چندتا گناههکارو واسش سوا می کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:37  توسط M@ry  | 

آخر دنیا . . .

آخر دنيا همينجاست . . .!!!

روزي كه حسرت ساده دلي هايت را بخوري

روزي كه نداني با دل خسته ات چه كني

روزي كه نداني با اشكهايت با گونه هاي تر شده ات

با قلب هزار تكه ات چه كني . . . .

"آخر دنياست"

روزي كه هنوز اميد داشته باشي به امدنش

با اينكه بدوني حتي در خاطرات دورش هم يادي از تو نيست

روزي كه به خودت دروغ بگي . . .

روزي كه سر قلبت را كلاه بذاري . . .

تا لحظه اي آرام شود به اميد امدنش

به اميد اينكه اون هنوز به يادته . . .

و ميدونه قلب كوچك و عاشقت بدون اون ديگه نمي زنه

 

جسمت مي ميرد و گونه هايت هميشه تر ميماند . . .

روزي كه او باور نكند دوست داشتنت را

روزي كه به دنبال فايده اي حاصل از دوست داشتنت بگردد . . .

 

"آري آن روز آخر دنياست"

 

آخر دنياي تو . . .تويي كه چه ساده دل به حرفاش سپردي

 تويي كه چه ساده دوسش داشتي

بي هيچ چشم داشتي . . !!!

آخر دنياي تويي كه حرفاي تلخش رو نشنيده گرفتي

 رفتار هاي سردش رو ناديده گرفتي

آخر دنياي تويي كه . . . هنوزم دوستش داري!!!

 

آري آخر دنياي پر دردت همينجاست

 

اما خدايا اين انصاف نبود! اين حق دل من

 اين حق اشك هاي من نبود

مگر من دل چه كسي را شكسته بودم؟

چه نافرماني كرده بودم كه اين بود مجازاتش . . . اين بود تاوانش؟

جرم من چه بود جز دوست داشتني ساده و پاك؟

 

اين آخر دنياي من است

 

تو به راهت ادامه بده

 ميدانم كه صداي خش خش برگهاي پاييزي را نميشنوي . . .

 

"و صداي قلب من كه شكست"

 

چه صادقانه دوستت داشت

 و چه معصومانه فكر مي كرد

تو هميشه عشقت را در دستان او به امانت مي گذاري

حالا كه او شكسته . . .

عشقت را بگير و . . . برو!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 15:55  توسط M@ry  | 

پیش از این ها فکر می کردم...

پيش از اين ها فكر مي كردم خدا                                             خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها                                                       خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور                                                 بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او                                                       هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان                                                         نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش                                             سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب                                                            برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچ كس از جاي او آگاه نيست                                              هيچ كس را در حضورش راه نيست
پيش از اين ها خاطرم دلگير بود                                               از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين                                              خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود                                                          مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت                                               مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا                                            از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست                                               پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است                                         هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند                                              تا شدي نزديك ،دورت مي كند         كج گشودي دست، سنگت مي كند                                        كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند                                                   در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود                                                خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا                                                        ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود                                            مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه                                                  مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود                                             مثل تكليف رياضي سخت بود
تا كه يك شب دست در دست پدر                                            راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا                                                         خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست                                                 گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند                                          گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست و رويي تازه كرد                                             با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين                                            خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست                                                  فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است                                                مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد                                                   سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد                                                    صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد                                                   با دو قطره از هزاران حرف زد
مي توان با او صميمي حرف زد                                                مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان مثل علف ها حرف زد                                                با زبان بي الفبا حرف زد
مي توان درباره هر چيز گفت                                                  مي شود شعري خيال انگيز گفت....
تازه فهميدم خدايم اين خداست                                              اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديك تر                                                 از رگ گردن به من نزديك تر

                                          

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 14:27  توسط M@ry  | 

کاش ....

 خوش به حال آسمون . . . .

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره . . . .

به كسي توجه نمي كنه . . . .

از كسي خجالت نمي كشه . . . .

مي باره و مي باره . . . .

اونقدر مي باره تا  . . . .

آبي شه . . . .

آفتابي شه . . . . .!!!

كاش مي شد متل آسمون بود كاش مي شد هر وقت دلت گرقت . . . . .

اونقدر بباري  تا بلاخره. . . . .

آفتابي بشي . . . . .

بعدم انگار نه انگار كه بارشي بوده. . . . . .

انگار نه انگار كه غمي بوده . . . . .

همه چيز فراموشت مي شه . . . .

كاش مي شد . . . .

  

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 16:22  توسط M@ry  | 

رد پای زمان...

تلاش بي فايده است

رو به روي شيشه ي زمان ايستاده و ميخواهم خاطراتم را از روي ان پاك كنم

                                                                                                  اما . . .

ديروز كه از خواب كودكي بيدار شدم

همه چيز از پشت شيشه ي شفاف لحظه ها خوب پيدا بود . . . .

اما امروز كه كمي بزرگتر شده ام

حتي سنگيني هوا هم بر روي شيشه ي زمان زندگيم

                                                                رد پا به جا مي گذارد . . .

هر روز بزرگتر

                   هر روز پر رنگتر

                                         و شايد فردا . . . .

                                                       ديگر چيزي پيدا نيست!!!!!!  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 19:4  توسط M@ry  | 

شوخي . . . .

شوخي . . . .

بچه ها شوخي شوخي به گنجيشكا سنگ ميزنن

ولي گنجيشكا جدي جدي ميميرن

ادما شوخي شوخي به هم زخم زبون ميزنن

ولي دلا جدي جدي ميشكنن

تو شوخي شوخي لبخند زدي

ولي من جدي جدي عاشقت شدم

حالا نميخواي شوخي شوخي به اينكه جدي جدي دوست دارم فكر كني؟


آرزو کردم بمانی ...

بیایی کنار پنجره تا باران ببارد و باز شعر مسافر خاموشی خود را بشنوی .

اما دریغ که رفتن راز غریب این زندگی ست.

رفتی.

رفتی پیش از آنکه باران ببارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:57  توسط M@ry  | 

بارون...

بارون...

 ازآسمون شهرمون  داره بارون می باره ...

ابر آبستن بارون بادل وجون می باره ...

زیر بارونا ی نم نم ...

                     چیکه چیکه ... 

                                        کم و کم کم...

                                              من به غصه هامی خندم ....

                                                             دربه روی غم می بندم ...

                     گرچه چشمام خیس گریه ست...

                گرچه قلبم پر غصه ست ...

         اما یه چراغه توی دستم ... من از فردا نمی ترسم ...

        فردا ها هرچی گه باشه ...       پر از غم یا که شادی...

        واسه من می گذره حتی .. اگه تو پیشم نباشی ...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:55  توسط M@ry  | 

عاشقانه ها . . .

اگه صخره و سنگ در مسير رود خانه زندگي نباشن صداي آب اصلا قشنگ نيست

گر از پايان گرفتن غمهايت نا اميد شدي به خاطر بياور زيبا ترين صبحي که تا بحال تجربه کردي مديونه صبرت در برابر شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد

 هميشه روي هر پله که هستي بدون خدا يه پله ازت بالاتره...نه به خاطرخدا بودنش براي اينکه دستتو بگيره

معلم دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم !! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند"

هيچ وقت به خودت مغرور نشو ....... برگ ها هميشه وفتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن

زندگي مانندجدولي است که اگر خانه هاي آن راپرکنيدجايزه آن مرگ است

مراقب گرماي دلت باش تا کاري که زمستان با زمين کرد زندگي با دلت نکند

بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:42  توسط M@ry  |